تبليغاتX
حرومزادگی
به این شکل
من و انکار شراب؟ این چه حکایت باشد سگ پدرا!
غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد مادرقحبه ها!

+ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:59   | 


اگه من یادم رفت یکی یادم بندازه موسیقی گوش کنم. اینجوری یادم می ره یه نفر بیشتر نیستم. آدم وقتی فکر می کنه تعدادش زیاده کمتر می ترسه. کسی که فکر می کنه همه ست هیچ نمی ترسه. خدا واسه همین فکر می کنه از همه بزرگتره، همه جا هست. تردید تئولوژیک و جاودانه ی همه ی بچه ها اینه که وقتی اَن می کنند آیا خدا تو این اَنه؟


آدم اعتراف می کنه اما این دروغه. من راست می گم که شنبه سی خرداد ترسیدم اما این خالی بندیه. تنها راه نجات این بود که اون روز نمی ترسیدم. حتی اگه اندازه ی همه ی منگول های اصیل صداقت داشته باشم و اعتراف کنم که شنبه سی خرداد ترسیده بودم فایده ای نداره. هوم!

یاغی ای رو می شناختم که اسبش رو آسفالت خیابونای تهران از بی علفی مرد. طرف اومده بود قبای ترمه رو برگردونه تفنگش رو پس بگیره. راه گم کرد نشونی خیابونی رو داد که یه عرق فروشی بزرگ با شیشه های رنگی روبروی غسالخونه ی مسجد داره. یکی گفت برو گمرک اونجا اسلحه هم می فروشند. رفت گمرک گفت اسلحه زدند تو سرش. یکی گفت بیا دنبال من. دنبالش رفت تا دروازه غار اما طرف غیبش زد. با اسبش داشت تو کوچه ها راه می رفت مامورها ریختند سرش چند تاشون رو سر دست بلند کرد اسپری زدند تو چشم هاش بستند بردندش اوین. اسبه موند و توبره ش. تو کوچه ها کسی نبود به اسبه آب بده علف بده حیوونکی تا میدون خراسون اومد و مردم و مسافرکش ها دیدند که زمین خورد و چشم هاش رو بست. توبره رو یکی از بچه ها پیش چشم مسافرکش ها باز کرده بود آورده بود تو محل. خالیش کردیم کف زمین توش یه سفره ی نون بود و یه چپق با کیسه ی خالی بود و یه قبای ترمه. نون ها رو خوردیم چپق رو چاق کردیم کشیدیم و موندیم با این قبا چه کنیم.
یه روز یاغی رو تو تلویزیون دیدیم که داشت اعتراف می کرد جاسوس قشون روس و انگلیس بوده.


+ دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:59   | 


اگه شنبه سی خرداد به تقویم ها اضافه بشه من هر شنبه سی خرداد حواسم هست؟

هر کسی درباره ی این روز به شیوه ی خودش به نفع خودش حرف می زنه. سیاستمدارها، شاعرها، خانواده های عزیز از دست داده، خائن ها. من به شیوه ی خودم به ضرر خودم حرف می زنم: کیرخوردگی تا اعماق گلو. مادرتو گاییدم ترس.
شنبه سی خرداد واسه من یه مشت خاطره ی شخصیه.

نهار نخورده بودم. ساعت چهار بود. با س رفتیم چهارراه ولیعصر منتظر بقیه شدیم. خیابان ها و کوچه های اطراف پر از نیروهای ضد شورش و لباس شخصی بود. اتفاقی دوستی را دیدیم: خانم داستان نویسی که با پسر جوانش آمده بود گفت برویم به سمت انقلاب. روحیه گرفتیم و خداحافظی کردیم تا باز منتظر بمانیم. چند نفر آمدند و چند نفر نیامدند زیاد شدیم تقسیم شدیم که تابلو نکنیم اما همدیگر را گم کردیم. با س رفتیم به طرف میدان ولیعصر در حالی که نمی گذاشتند برگردیم پایین. با اتوبوس برگشتیم و پیاده رفتیم به طرف میدان انقلاب. در راه ح را دیدیم شدیم سه تا و جلوی دانشگاه اضافه شدیم به مردم. سیصد نفر بودیم اطرافمان پر از مامور بود. عده ای شعار دادند عده ای گفتند شعار ندهید. ابتدای خیابان قدس مامورها حمله کردند من س و ح را گم کردم. عده ای گفتند اشتباه نکنید در خیابان اصلی بمانید. مامورها دنبال ما می دویدند جاکش ها یکی زد تو کمر من. همه فرار می کردند من هم فرار می کردم. اما حرومزادگی اینجاست چرا باید آنقدر می ترسیدم؟ چرا باید آنقدر مضطرب می شدم که تنه بزنم به آن پسره؟ برای آنکه به زن ها نخورد خم شد و افتاد. چرا نماندم تا به جای دخترها و پسرهای لاغر یک باتوم بیشتر بخورم؟ آنقدرها که درد نداشت. اگر به استخوان نمی خورد کوفتکی مختصری ایجاد می کرد که ظرف دو دقیقه دردش می خوابید. دو تا از لباس شخصی ها کم نمی آوردند پا به پای ما می دویدند و می زدند. یک لحظه دیدم از کنار من دو سه نفر دویدند عقب و یکی از بسیجی ها را انداختند زمین زدند. لحظه ی آخر باتومش را کوبید تو سر یکی. چرا من با آنها نرفتم؟ چرا ایستادم و نگاه کردم؟ قبلا خودم را آماده کرده بودم که اگر پیش آمد پا بگذارم روی کمر مامور و دستش را در جهتی بکشم که از کتف بشکند چرا نرفتم؟ جمعیت پراکنده حرکت کرد به طرف بلوار کشاورز. لباس شخصی ها با موتور می آمدند و تیر هوایی شلیک می کردند. من از پیاده رو می رفتم. از ترس یا ناامیدی؟ صد متر مانده به بلوار از پیرمردی که انگار پیرمرد نبود خواستم کنار برود تا بتوانم رد بشوم نشنید. دیدم پیرمرد نیست مراد فرهادپور است. سلام کردم و امید مهرگان هم آمد. حرف زدیم و مهم نیست چه گفتیم. رسیدیم به بلوار. از آنها جدا شدم و صد متر جلوتر م و دوستش را دیدم. شدیم حدود پانصد نفر. یکی از شاعرهای زن دهه ی هفتاد هم آنجا بود. تقریبا دویست متر مانده به میدان ولیعصر دیگر نتوانستیم حرکت کنیم چون پلیس های ضد شورش که مقابل ما بودند دیگر عقب نرفتند ما هم جلو نرفتیم. خیابان را به مدت ده دقیقه بند آورده بودیم و پشت سر ما ماشین ها بودند. گفتند بنشینیم نشستیم. بعضی ها ننشستند. بقیه هم پا شدند و بالاخره مامورها حمله کردند. نمی دانم آیا همه رفتند به طرف کانال آبی که وسط بلوار است یا مایی که تقریبا وسط گروه بودیم. آب تا کمر کسانی که اول پریدند توی کانال بالا آمد. چاره ای نبود. زن و مرد پریدیم تو. از شاخه های درخت ها گرفتم و از سمت دیگر کانال بالا رفتم. دیواره های دو طرف کانال شیب داشت بدون کمک نمی شد بیرون آمد. کمک کردیم آنهایی که پایین بودند بالا بیایند. دختری نخواست دستش را بگیرم سعی کرد اما تنهایی نتوانست مجبور شد دستش را دراز کند.
از کانال که بیرون آمدم و رفتم آن طرف خیابان ناامیدی خفه ام کرد. یادم آمد نهار نخورده ام و مثل سگ تشنه ام شد. دیدم خیلی ها شلوارشان تا کمر خیس نیست و ترس تو چهره هایشان نیست. بعضی ها فحش می دادند. پول هایم را از جیب عقب درآوردم خیس شده بود. ابتدای میدان ولیعصر نیروهای ضد شورش از عرض خیابان می گذشتند. در سمتی از میدان که نمی دیدم عده ای شعار دادند و به مامورها سنگ زدند. پول ها را دستم گرفتم و توانستم از میان مامورها بگذرم. سنگی از کنارم گذشت و به پرایدی خورد که زن و مردی در آن بودند. یکی از مامورها باتومش را آهسته به پایم کوبید. لابد برای اینکه بگوید فکر نکن زرنگی داری قسر در می روی شلوار خیس است با آنها بودی.
از میدان گذشتم. در ابتدای کریم خان بوی گاز فلفل می آمد. کرکره ی هات داگ هشتصد تومانی تا نیمه پایین بود. رفتم تو. مردم چشم هایشان سوخته بود دستمال کاغذی آتش زدیم. هات داگم را خوردم و جلوی ایستگاه اتوبوس یاد بسته ی سیگار افتادم. خیس شده بود اما سیگارها سالم بود. یکی آتش زدم و با اتوبوس برگشتم به سمت خانه. در میانه ی راه س زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم شلوارم سنگین شده بوی شاش سگ می دم می روم خانه.
آیا باید می رفتم خانه؟
در بعضی خیابان ها وارد جنگی خونین با آدمکش های رژیم شده بودند. زخم زده بودند و کشته داده بودند.
آیا باید می رفتم خانه؟
این طرف شهر خبری از درگیری نبود. مردم بعضی ها کاسبی می کردند بعضی ها دختربازی می کردند بعضی ها رفته بودند پارک و بعضی ها سریال تماشا می کردند.

سینه های مادرتو سگ بخوره ای ترس. و خایه های باباتو آتیش سیگار بپزه.


+ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:45  

تا بیست سالگی همچون درختان به خدا اعتقاد داشتیم. تا همین اواخر همچون اژدها ازش متنفر بودیم و الان عین روشنفکرها مطمئنیم خدا وجود نداره. حالا زندگی گیج کننده ست چراکه بی پولی، مرگ بچه لاکپشت ها یا وقوع جنگ هرکدوم دلیل های پیچیده ای دارند. خدا مسئول هیچ مصیبتی نیست چون دیگه وجود نداره. ما ترجیح می دادیم هنوز یه مشت کافر عربده کش بودیم تا تحلیلگرهای کندذهنی که فقر تئوریک بدن هاشون رو استخونی و ارواحشون رو بزدل کرده.
سگ بودن غبطه برانگیزه اما ما وقتی می تونستیم سگ باشیم کاهلانه جغد شدیم. نوشتن نوشتنه و شعر نوشتن هیچ فرقی با مشق نوشتن نداره. نمی شه با بیشتر و بیشتر مشق نوشتن معلم رو سر جاش نشوند. من برعکس بچه های دیگه هیچ وقت دلم نخواست با معلما سکس کنم. یه بار خام اونا شدم از یکیشون پرسیدم آدما تو بهشت هم عبادت می کنند؟ گفت آره پسرم. تو دلم گفتم تف به این زندگی که تو ذاتش خایه مالیه. حالا مهم نیس اون خایه ها لای پای خداست یا افسر راهنمایی رانندگی.

"خدایا! جریمه م کردی؟ به جهنم. انقدر بنویس که جریمه دونت پاره شه."

+ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  

وبلاگ نویسی هیچ ضرورتی نداشت. با این حال وقتی وبلاگم فیلتر شد وبلاگ دیگه ای راه انداختم. آیا من یه بچه سوسولم؟ دوستم حداقل به شوخی ادعای چریک بودن و انقلابی گری می کنه. آیا من باید به اون بیلاخ نشون بدم؟

معرفی شدن: فعالیتی در جهت تبدیل شدن به کرم مردارخوار.
"نام گرفتن" نتایجی دوگانه داره. وقتی گفته می شه که شما یک ایرانی هستید یا نخبه یا جنوب شهری یا شاعر یا یک تروریست هستید، همه ی اینها نتایجی دوگانه داره. من وحشت دارم از اینکه خودم رو روشنفکر، انقلابی یا لات معرفی کنم. من روشنفکر نیستم چون فعالیت هایی که برای یه روشنفکر حیاتیه برای من نیست. مثلا کتاب های مهم زیادی هست که نخوندم و رویدادهای سیاسی اجتماعی رو با نگرانی پیگیری نمی کنم. به گند کشیدن و ضعیف کردن آدم های به دردبخوری مثل سارتره اگه من روشنفکر معرفی بشم. از طرفی به خودمون نگاه می کنم می بینم کتابها رو از رو ما می نویسند افت داره باسه ما این سوسول بازیا و کتاب خوندنا. به خاطر همین نتایج دوگانه ست که ما رفتاری دوگانه داریم. ما هستیم و نیستیم: روشنفکر، انقلابی، لات، نسل به گا رفته، آتش زیر خاکستر، بشمار از این گنده گوزیا.

حالا من نمی دونم چی ام. هرچی ام آدم به دردبخوری ام. نمی دونم کی ها ضرورت وبلاگ نویسی رو درک می کنند و کی ها وبلاگ نویسی رو تفریح طبقه ی متوسط ایرانی می دونند. اینا به تخمم و اونا به تخمم. من دارم وبلاگ می نویسم نه واسه دوست دختر پیدا کردن. یا نه واسه تجربه ی آزادی های غیر مشروعی که جیگر انجام دادنش رو تو خیابون ندارم. من رو تمام خیابونای تهران تف رستم انداخته م و تو نصف پارکا سرپا شاشیدم یا شب خوابیدم. حالا هر کی فکر می کنه من دروغ می گم انگشت بذاره رو سوراخ کونش و تا ده بشمره.

+ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:15   |